پایان 14 ماهگی
.
زندگی معنای پیچیده ای نداره …
همین که “تـــــــو” کنارم باشی یعنی زندگی !
عاشقتم پسرم داری کم کم بزرگ میشی . و وارد 15 ماهگی شدی . رادوینکم تبریک میگم . هر روز که می بینم کارهای جدید انجام میدی ذوق میکنم
خیلی شیرین شدی یه دلبریهای میکنی که دل همه رو بدست میاری .. از سه شنبه عمه جونت اومده و شما اولش غریبه گی میکرد ولی خون میکشه دیگه بعد چند دقیقه بغل عمه جونت رفتی و خوشحال بودی
و عمه جون زحمت کشیده بود برای تولدم یه کوزه سفال کلپورگان که خیلی با ارزش هست و از این نوع سفال تو جهان فقط دو جا درست میشه یه تو سیستان بلوچستان و یکی تو ژاپن که با ماشین درست نمیشه همه کار دست هست و من کلی ذوق زده شدم
حنما عکسش رو میزارم و مامان جون(مادر شوهری) برای سالگرد ازدواج لباس و برای رادوین بلوز شلوار و برای بابایی یه پیرهن خریده بود که دستشون درد نکنه تو این چند روز که عمه جون اومده بود ما همش شام وناهار پایین بودیم .
دیروز مامان جون برامون فسنجون گذاشته بود و و کلی دوست داشتی و میخوردی
. امروز خیلی کلافه هستم. اصلا روزهای تعطیل رو موقعه هایی که برنامه بیرون نداریم رو دوست ندارم . از صبح که بیدارشدم کلافه هستم مامان جون گفت ناهار بیایید پایین .. از غذا گذاشتن هم خلاص شدم 


پایان 14 ماهگی
